یه فیلمی تو سال 87 ساخته میشه به نام درباره الی و من بعد 8 سال(!؟!) می شینم اونو می بینم..واقعا این دوتا علامت تعجب با اون علامت سوال وسط شون برازنده حالت الان منن.:دی

تذکرِ کمی جدی:

این متن ناقابل، حاوی  اندکی اسپویلی جات است.اگه حساسیت دارین به این نوع سبزی خاص، برین اسفناج بخورین.بعدشم مُچ میندازیم با هم:)

یکی از دلایلی که باعث میشه فیلم های ایرانی به دلم نشینن اینه که واقعا به طرز وحشتناکی خسته کننده ن.نه بازی خوبی ازبازیگراش می تونی ببینی.نه فیلمنامه جذابی..نه ایده خاصی..آدم حس میکنه فقط میخواستن فیلم بسازن که بگن ما هم هستیم..ما هم یه سینمایی داریم :(

اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،درباره الی جز اون "معدود" فیلم هایی ن که منو میخکوب کردن..سادگی و شادی بیش از حدی که فیلم باهاش شروع شد..بازی روون و دلچسب بازیگراش..ازپیمان معادی گرفته تا شهاب حسینی و اون خانم منشوریه  تا اون صحنه ادای احترام بچه خردسال موقع پانتومیم بازی کردن..

انتظار یه داستان شاد رو داشتم..تا وقتی که بادبادک هوا نرفته بود..تا وقتی که "مردهای سر به هوا" مشغول والیبال بازی کردن نشده بودن..تا وقتی "زن های خوش گذرون" دنبال خرید کردن نرفته بودن..تا وقتی حتی زنی که مسیول نگهداری بچه ها بود تو گوشش هندزفری نذاشته بود..تا وقتی...تا وقتی که..

بادبادک هوا رفت و الی غصه ما  که عاشق بچه ها بود و از قیافه معصومش میشد فهمید علاقه خاصی به اونا داره(بالاخره خودش مربی مهده و حس های خوبی نسبت به بچه ها داره) میره باهاشون بادبادک بازی کنه..اما یهویی آرش میفته تو دریا و داستان تازه از اینجا شروع میشه..

مردای شوخ و البته بی مسولیت قصه ما که والیبال بازی کردن براشون خیلی مهم تر از نگهداری بچه ها بوده با سراسیمگی خاصی میپرن تو دریا.(هیشکی ندونه انگار خیلی تلاش کردن آرش نیفته تو دریا که انقد واسه پیدا کردنش از هم پیشی میگیرن!)

پس از مدت کوتاهی،آرش صحیح و سالم پیدا میشه..اما نگاه ها و توجه ها به "نبود الی" معطوف میشه..واقعا الی کجا رفته؟

گمانه ها زنی ها شروع میشه..یکی میگه غرق شده یکی میگه رفته ..یکی میگه رفته تهران..

خلاصه هر کی یه چی میگه برا خودش..تو این وسط سپیده که به نظر از همه بیشتر خودشو مقصر می دونه چند بار با شوهرش دعوا میکنه..مسلمه اعصاب همه تو این جمع خورده..

اما آیا الی واقعا مرده؟

یا فقط ساکشو بسته و رفته؟؟؟

پیدا کردن جواب این سوال به این آسونی ها نیست..وقتی صابر ابر که تو نقش نامزد الی از اواخر داستان وارد میشه،قشنگ میشه فهمید دوست نداره با خانواده الی به صورت مستقیم تماس داشته باشه..وقتی هم بهش میگن الی خودش حاضر بوده بیاد شمال و با شهاب حسینی اشنا بشه،واقعا شوکه میشه.و تو صحنه ای که میره واسه تشخیص هویت الی یه نیم رخ از زنی که خیلی شبیه الی هست می بینه و ناخود آگاه میزنه زیر گریه..انگار خودش هم دوست داشته مرگ الی رو قبول کنه و به خیانتی که بهش شده خاتمه بده..

به اصغر فرهادی به خاطر خلق داستانی فوق العاده واقعی با نشانه هایی که ببینده رو گیج میکنه و یجورایی دست شو واسه تصمیم گیری درباره زنده بودن الی تو پوست گردو میذاره تبریک میگم..

بزرگترین حرفی که فرهادی تونست تو این فیلم بزنه این بود که :

 "بعضی وقتا لازم نیست برای اینکه خودتو یا اطرافیانتو خوشحال کنی همه کار کنی براشون..سپیده لازم نیست واسه اینکه برا احمد زن پیدا کنه خودشو به آب و آتیش میزد..لازم نبود اصرار کنه الی باهاشون بره شمال..اصرار..اصرار"

و البته فرهادی واسه پایان بندی فیلمش به حرف احمد گوش نکرد و یه " تلخی بی پایان" رو به یه "پایانی تلخ" ترجیح داد واسه ببینده هاش..