اغراقه بگم از کتاب بدم میاد.اما انصافا هر موقع این رمان های مسخره ای که داستان عاشق پیشگی دو نفر رو بازگو می‌کردند و پس از گذروندن اونا از دل  کوه و دشت و بیابون بهم می رسوندشون حالم بهم میخورد.کششی برام نداشتن.شاید بشه گفت به فیلم دیدن بیشتر خو گرفته بودم تا کتاب خوندن.تا اینکه:

به طور اتفاقی کتابی از کامو به دستم رسید:"بیگانه".به خودم گفتم:سعید..وقتشه بعد مدت ها یه کتاب بخونی.(یه حسی بهم میگفت صفحه اولشو نخونده.می بندمش..سرنوشت شومی شبیه کتاب های ناتموم قبلی: ) )اما همون جمله اولش انقدر سنگین بود که بتونه منو میخکوب کنه:

"امروز مامان مرد.شاید هم دیروز،نمی دانم."

مورسو جوانکی ست که از زندگی روزمره خسته شده.آنقدر خسته که برایش فرقی نمی کند که با "ماری" ازدواج کند یا نه.به پاریس برود یا در الجزایر زندگی کند.با ریموند دوست شود یا خیر.از پیرمردی که مدام به سگش دشنام می دهد متنفر شود یا خیر؟

او را "گذر زمان" بی حِس کرده.تلخی این زندگی تکراری، از او تکه یخی ساخته که فقط به احتیاجات فیزیکی اش علاقه می ورزد.از رسوم دست و پاگیر و افکار خشکیده اطرافیانش دلزده است.او بی پروا صادق است و در نهایت بهای این صداقت و یکرنگی اش را با "'گیوتین"می‌دهد.

این کتاب پر از صحنه های بکره..پر از توصیف های تازه و بدیع..در عین حال با سادگی شروع میکنه به حرف زدن باهات.از روزمرگی ها..از خسته شدن آدم هاو از تکراری بودن و پوچی این دنیا..دیالوگ های سنگین زیاد داشت این کتاب..اما یکی از بهترین هاش(که آخرین زمزمه های مرد بیگانه در بین ماست) رو براتون میارم.شاید شما هم ته دلتون، یه ذره قند آب شد برید بخونیدش.کی میدونه؟:D

"من کمی تحریک شده بودم.گفتم ماه هاست که به این دیوارها نگاه می کنم.هیچ چیز یا هیچ کس در دنیا نبوده است که به خوبی این سنگ ها شناخته باشمش.من شاید هم، مدت درازیست که صورتی را در میان آنها جستجو کرده ام.اما این صورت، رنگ آسمان و شعله ی خواهش را داشته: این صورتِ ماری بوده و من آنرا بیهوده جستجو کرده ام.و اکنون، آنهم تمام شده است و در هر صورت نشت کردن درد از این سنگ‌ها هیچ ندیده بودم.

کشیش با حزن مخصوصی به من نگاه کرد.اکنون کاملا پشتم را به دیوار تکیه داده بودم. و روز روی پیشانیم روان بود.چند کلمه ای گفت که من نشنیدم. و تند از من پرسید آیا به او اجازه می دهم که مرا ببوسد؟ جواب دادم:"نه".او برگشت و به طرف دیوار رفت و به آهستگی دستش را روی آن کشید و زیر لب زمزمه کرد:"پس آیا این زمین را به این حد دوست دارید؟" هیچ جواب ندادم.

مدت درازی مبهوت باقی ماند.وجودش روی من سنگینی می‌کرد و عصبانیم می‌ساخت.می‌خواستم به اون بگویم برود و راحتم بگذارد که ناگهان در حالی که به طرف من برمی‌گشت،با لحن مخصوصی فریاد کشید:"نه،نمی‌توانم حرف‌های شما را باور کنم.مطمینم که آرزوی یک زندگی دیگر به شما دست داده است."به او جواب دادم البته، اما این آرزو هم مثل آرزوی متمول شدن، یا خوب شنا کردن، یا داشتن دهان زیبا، چندان اهمیتی ندارد. همه این آرزوها در یک ردیف اند. اما او وسط کلامم دوید و می‌خواست بداند آن زندگی دیگر را چگونه می بینم.آن‌گاه به طرفش فریاد کشیدم:"حیاتی که در آن، بتوانم از این زندگیم چیزی را به خاطر بیاورم"، و بلافاصله به او گفتم که دیگر حوصله ندارم. او باز می‌خواست با من از خدا حرف بزند. اما من به طرفش رفتم و سعی کردم برای آخرین بار به او بفهمانم که برای من وقت کمی باقی مانده است. و نمی‌خواهم آنرا با خدا از دست بدهم. او سعی کرد موضوع را عوض کند. و از من پرسید برای چه او را "آقا" می‌نامم و "پدرم" نمی‌گویم.این مطلب مرا عصبانی کرد و به او جواب دادم که پدر من نیست چون با دیگران است.

در حالی که دستش را روی شانه ام می‌‌گذاشت گفت:"نه پسرم، من با شما هستم. اما شما نمی‌توانید این مطلب را درک کنید. زیرا قلبی کور دارید. من برای شما دعا خواهم کرد."

آنگاه، نمی‌دانم چرا چیزی درونم ترکید که با تمام قوا فریاد کشیدم و به او ناسزا گفتم و گفتمش که دیگر دعا نکند و اگر گورش را گم کند بهتر است. یخه قبایش را گرفتم و آنچه را که ته قلبم بود با حرکاتی ناشی از خوشحالی و خشم بر سرش ریختم. چقدر از خودش مطمین بود، نیست؟ با وجود این، هیچ یک از یقین های او ارزش یک تار موی زنی را نداشت. حتی مطمین نبود به این‌که زنده است. چون مثل یک مرده  می‌زیست. درست است که من چیزی در دست نداشتم. اما اقلا از خودم مطمین بودم. از همه چیز مطمین بودم.بسیار مطمین تر از او.مطمین از زندگییم و از این مرگی که می‌خواست فرا برسد.بله.من چیزی جز این نداشتم. و لااقل، این حقیقت را در بر می‌گرفتم، همان طور که آن حقیقت مرا در بر می‌گرفت.من حق داشته ام باز هم حق داشتم همیشه هم حق خواهم داشت. با چنان روشی زندگی کرده بودم و می‌توانستم با روش دیگری هم زندگی کرده باشم. این را کرده بودم و آن‌را نکرده بودم. آن را کرده بودم پس این کار را نمی‌توانستم بکنم. و بعد؟ مثل این بود که در همه اوقات انتظار این دقیقه، و این سپیده دم کوتاه را می‌کشیدم که در آن توجیه خواهم شد.

هیچ چیز،هیچ چیز اهمیتی نداشت و من به خوبی می دانستم چرا.اونیز می دانست چرا.در مدت همه این زندگی پوچی که بارش را به دوش کشیده بودم، از اعماق آینده ام، و از میان سالهایی که هنوز نیامده بودند وزشی تاریک به جانم می‌وزید که در مسیر خود، همه چیز را یکسان می‌کرد.همه چیزهایی را که در سال هایی نه چندان واقعی تر از آنها که زیسته ام به من نشان داده می‌شد.برای من مرگ دیگران یا عشق یک مادر، چه اهمیتی داشت؟ خدای این کشیش، زندگی و حیاتی که مردم انتخاب می‌کنند، سرنوشتی که بر می‌گزینند، برایم چه اهمیتی داشت؟ در صورتی که یک سرنوشت تنها می بایست مرا برگزیند و با من میلیارد ها نفر یکسان بودند که مثل این کشیش خود را برادر من می دانستند.پس آیا او می فهمید؟آیا می فهمد؟ همه مردم مرجح اند. هیچ چیز حز همین آدم هایی که درقبال مرگ دیگران مرجحند وحود ندارد. دیگران را نیز محکوم خواهند کرد. او را نیز روزی محکوم خواهند کرد. چه اهمیتی داشت اگر او را به خاطر اینکه در مراسم تدفین مادرش گریه نکرده است اعدام کنند؟ سگ سالامانوی پیر به همان اندازه زنش ارزش داشت، آن زنک ریزه و فرز نیز درست به اندازه آن زن پاریسی که ماسون با اون ازدواج کرده بود، مقصر بود، یا به اندازه ماری که مایل بود با من ازدواج کند. چه اهمیتی داشت که  ریمون هم مثل سلسلت، که ارزشش بیش از او بود، رفیق من بشود؟ چه اهمیتی داشت که ماری امروز دهانش را به سوی "مرسو" ی تازه ای ارزانی دارد؟ پس او که خود محکومی بیش نیست می فهمد؟ و از اعماق آینده ام..از این همه مطالب که فریاد کنان گفتم داشتم خفه می‌شدم. اما دیگر کشیش را از دستم خلاص کرده بودند.و نگهبانان بودند که مرا تهدید می کردند. با وجود این، کشیش، آنها را آرام ساخت و یک لحظه ساکت مرا نگاه کرد.چشمانش پر از اشک بود. برگشت و ناپدید شد."