-پس خارها فایده شان چیست؟

-خارها به هیچ درد کوفتی ای نمی خورند.آنها فقط نشانه ی بدجنسی گل ها هستند.

-دِ! حرفت را باور نمیکنم! گل ها ضعیفند.بی شیله پیله اند.سعی میکنند یک جوری ته دلِ خودشان را قرص کنند.این است که خیال می کنند با آن خارها، چیز ترسناکِ وحشت آوری می شوند...

شازده کوچولو!

محبوب ترین کتاب قرن بیستم.اما چه چیز در بین این صد صفحه جادویی نهفته است که آنرا بسیار دلربا کرده؟

از من اگر بپرسید می گویم:شیرین زبانی ها و ساده دلی های کودکی خردسال که جز به عشق و دوستی به چیز دیگری فکر نمیکند.او شیفته سیّارکِ کوچک خود است.دل در گرو گلی بسته که شب ها با پارچه ای حبابی، پرستاری اش می کند.به سه دهانه آتش فشانی که می تواند رویشان بنشیند.برای او دغدغه خورده شدن گل توسط برّه ها مهم تر از حساب و کتاب کردن های مردی ست که در اخترک 328 زندگی می کند:

کُرورها سال است که گل ها خار می سازند و با وجود این کُرورها سال است که برّه ها گل ها را می خورند.آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گُل ها واسه ساختن خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردشان نمیخورند این قدر به خودشان زحمت می دهند؟جنگِ میان بّره ها و گل ها مهم نیست؟این موضوع از آن جمع زدن های آقا سرخ رویه شکم گنده مهم تر و جدی تر نیست؟

این کتاب سرشار از صحنه های بدیع است.به قول دوستی باید با خود عهد بست سالی یک بار شازده کوچولو خواند.نکند شازده دلمان پژمرده شود:

گاه به خود می گویم:"همین کافی ست که آدم یک بار حواسش نباشد..."."آمدیم و یک شب حباب یادش رفت و بّره شبِ نصفِ شبی،  بی سر و صدا از جعبه بیرون زدـآن وقت است که زنگوله ها همه تبدیل به اشک می شوند...!"