ولادیمیر:دیگه اینجا کاری نداریم.

استراگون:هیچ جا کاری نداریم.

ولادیمیر:آخ گوگو، این طوری حرف نزن.فردا همه چیز درست می شه.

استراگون:از کجا میدونی؟

ولادیمیر:مگه نشنیدی اون بچه چی گفت؟

استراگون:نه.

ولادیمیر:گفت که گودو فردا حتما می آد.[مکث]خب چی میگی؟

استراگون:پس کل کاری که میتونیم بکنیم اینه که منتظر بمونیم.

بچه که بودم انتظار کشیدن هام خیلی شیرین بود.مثلا یادمه هر موقع تلویزیون اعلام می کرد فردا قراره برف بیاد، بی صبرانه منتظر بارش بودم.بعضی وقت ها با بچه های محل جَم می شدیم یه جا.کلّه مونو میکردیم رو به آسمون و برف چکّه میکرد رو صورتمون.زبونمونو مث گنجشک هایی که منتظر غذای مادرشونن، باز میکردیم و برف رو زبون داغ مون ذوب میشد.آخ که چه حالی میداد.

اون موقع ها، انتظار کشیدن خیلی شیرین بود.خیلی خواستنی.مثلا یادمه یه روز بابام بهم قول داده بود ظهر که میاد خونه یه کتاب قصه برام بخره.هیچ موقع.هیچ موقع اون صبح طلایی رو یادم نمیره که من وسط حیاط مون وایساده بودم.بابام با یه کت بلند اومده بود خونه.آفتاب با یه زاویه خاصی می تابیدبهمون و من دقیقا روبروش بودم.کتابی که واسم خریده بود جَک و لوبیای سحر آمیز بود..آخ که چقد من از اون درخته بالا رفتم و ابرها رو بوس کردم تو رویاهام.

ولی بزرگ تر شدم.اون انتظاره.اون طعم خاصه.از بین رفت واسم.انتظار کشیدن واسه رسیدن بابا که کتاب قصه بیاره جاشو داد به انتظار کشیدن واسه کم شدن قیمت خونه و ماشین.کم شدن قیمت نون و برنج.

منتظر شدم از فُلانک برام اس ام اس بیاد.(اون موقع ها تلگرام نبود.)منتظر شدیم که سیستم آموزشی باز بشه بریم واحد های چرت دانشگاهی رو برداریم.

منتظر شدم دفترچه سبزم بیاد و برم خدمت سربازی.

الان خیلی وقته دیگه منتظر برف باریدن نیستم.چون زبونم دیگه یادش رفته چجوری باز بشه و برف ها رو در آغوش بکشه..