اغراقه بگم از کتاب بدم میاد.اما انصافا هر موقع این رمان های مسخره ای که داستان عاشق پیشگی دو نفر رو بازگو می‌کردند و پس از گذروندن اونا از دل  کوه و دشت و بیابون بهم می رسوندشون حالم بهم میخورد.کششی برام نداشتن.شاید بشه گفت به فیلم دیدن بیشتر خو گرفته بودم تا کتاب خوندن.تا اینکه:

به طور اتفاقی کتابی از کامو به دستم رسید:"بیگانه".به خودم گفتم:سعید..وقتشه بعد مدت ها یه کتاب بخونی.(یه حسی بهم میگفت صفحه اولشو نخونده.می بندمش..سرنوشت شومی شبیه کتاب های ناتموم قبلی: ) )اما همون جمله اولش انقدر سنگین بود که بتونه منو میخکوب کنه:

"امروز مامان مرد.شاید هم دیروز،نمی دانم."